|
ببراز بازو بندی برای شنيدن گفتگوی ببراز اينجا را فشار دهيد
جوان دلباخته ی فر و فرهنگ نيز ايران در بند تار انديشان افتاد ايران پر از "ببر" است و "ببراز" در بند نيز آزاد. اين شماييد که در بند "ببراز" های ايران هستيد! "ببراز "جوان، فرزند قشقايی تبار ايرانی که با دلی سرشار از مهر به ميهن، راهنما و يار و ياور هر ايران دوستی بود که به ديدار بازمانده های افتخار آفرين ايران در پاسارگاد، تخت جمشيد و نقش رستم می شتافت نيز به بند قافله سالاران نادانی و "جهل" رفت. ببراز را که به ويژه از سال 1380 و پس ار آن با کوشش بيشتری به راهنمايی ميهن پرستان می پرداخت. پس از اينکه با ياری ديگر ميهن پرستان آن خوان افتخار آفرين نوروزی با هفت سين اش را در پاسارگاد گسترد، از رفتن به پاسارگاد باز داشتند و راه او را به پاسارگاد بستند. ببراز اما ببر مانند، راهنمای ديدارکنندگان پاسارگاد شد. چرا که همه جای ايران سرای اوست. نادانان که آن همه توپ و تفنگ و گرز و چماق شان، يارای برابری با انديشه و زبان فرهنگمند ببراز را نداشت، گرگ خويانه به بندش کشيدند. بدون اينکه بدانند ببراز دلاوری است که در پس هيچ بند و زنجيری نمی ماند. ببراز، پرنده است و آسمان فرهنگ و انديشه جولان گاه اوست.
ای شمايانی که سی سال است می کوشيد انديشه ها را بند وسخنان را به زنجير کشيد. ای کسانی که از همه ی بلند گو هايتان و با اين و آن همه دهان های گشادتان، به دروغ سخن از اسلام پذيری ايرانيان چهارده سده پيش می زنيد، اگر سخنان تان درست است و راه به گژ راهه نمی برد، پس چه باکتان بايد باشد از سخنان اين جوانی که نه سياسی کار است و نه وابسته ی به دوستان گرمابه و گلستان شرق و غرب تان. مگر نه اينکه بيش از يک ماه است که دربند می باشد و هيچ موسوی و خاتمی و ... از او نمی گويند! چه نيکو گفت استاد ايرانی به شاگردانش که جهان سومی اگر به خواهد خانه اش آبادان شود بايد ميهن اش را ويران سازد و چنانچه بخواهد ميهن اش را آبادان سازد، خانه اش را ويران خواهند کرد. شرمتان باد، چه می خواهيد از اين جوان ميهن پرستی که تنها جا و جهان اش ايران و مرودشت اش است ببراز، تنها نيست که ايران پر از ببر است. تنها چشم هايتان از پس حجره هايتان بگشاييد. و ببينيد. ببنيد که شما بنديانيد نه ببراز ها. ببراز، ببر کوهستان های انديشه های ايرانی است ببراز فرزند کورش است و آشتی جو. نه توپی دارد و نه تفنگی. بيهوده نيز ياوه برايش نبافيد و از توپ و تانگ داشتن اش مگوييد که اين جوان يک لا قبا، تنها و تنها "ندا"ی اش پَر البرز و پهنه ی خليج هميشه پارس، را خواهد نورديد تا به سرسرای سازمان ملل برسد. به جايی که ميهماندار فرمان پدر او کورش است
فرزند کوروش فرزند کورش ام نواده ی زرتشت ای "قافله" ی "جهل" را سالار راهم دگر ز توست گوهر جانم نيز ای خانه ی فر مرا آوار اينت، غبار سايه ی تو خانه ی دل آزار آنم، ترانه ی من در همه جا پر بار گر چه تنوره می کشی ای ديو تهمورس ام، نمی دانی کِش؛ در خواب جهل مانده نمی دانی انبوه "کُند" * تو می پراکند از من تهمورس ام دوباره سر زده از شادی بندت کنم به شيشه از آبادی بيدار گشته کورش ترکش کشيده آرش بنگر، خروش کرده دوباره هم مازيار و رستم و بابک دم را، گريز آری گريز تا مانده ات اينک فردا شکسته ای سوکند می خورم، آنک فرزند کوروش ام نواده ی زرتشت ای قافله ی جهل را سالار. *. گــُند= بزرگ، برای لشگر نيز به کار رفته است. مانند "گـُندی شاهپور" که به تازی يا عربی جندی شاهپور شده است و جايی را که لشگر شاهپور در آنجا گرد آمده بود می ناميدند. سرود از: مازيار قويدل ببراز بازوبندی که از يک ماه پيش به نوشته ی يکی از خوانندگان تارنمای شاهنامه و ايران، در زندان اداره ی اطلاعات شيراز در بند است. |